صفحه قبل برو به صفحه
صفحه بعد

حسنعلى منصور، شخصیت بى‌شخصیتى بود که از زمان حضور در کنسول‌گرى ایران در اشتوتگارت ـ 1326 ش ـ با امریکایى‌ها ارتباط برقرار کرد.

حسنعلى منصور، شخصیت بى‌شخصیتى بود که از زمان حضور در کنسول‌گرى ایران در اشتوتگارت ـ 1326 ش ـ با امریکایى‌ها ارتباط برقرار کرد.


متن سند:

حسنعلى منصور، شخصیت بى‌شخصیتى بود که از زمان حضور در کنسول‌گرى ایران در اشتوتگارت ـ 1326 ش ـ با امریکایى‌ها ارتباط برقرار کرد. مادرش اولین زنِ فارغ‌التحصیل مدرسه امریکایى‌هاى ایران بود و شاید این مطلب در امریکایى شدن او و اعتماد آمریکایى‌ها به وى ـ على‌رغم اینکه پدرش، منصورالملک، از مأمورین انگلستان بود ـ بى‌تأثیر نباشد.
در زمانى که حسنعلى منصور در دولت منوچهر اقبال به معاونت نخست‌وزیر رسید و ریاست شوراى عالى اقتصاد را نیز دارا شد، ارتباطات امریکایى‌ها با او گسترده‌تر شد و گراتیان یاتسویچ ـ رئیس دفتر سازمان سیا در ایران ـ مستأجر خانه او شد تا هدایت او را از نزدیک به عهده بگیرد.
با همین هدایت‌ها بود که کانون مترقى شکل گرفت و تبدیل به حزب ایران نوین شد و حسنعلى منصور به نخست‌وزیرى رسید.
اولین دسته گل حسنعلى منصور به امریکایى‌ها، احیاى رژیم کاپیتولاسیون بود.
امام خمینى (ره) با شنیدن خبر تصویب این قانون فرمود:
«آیا ملت ایران مى‌داند در این روزها در مجلس چه گذشت... مجلس به پیشنهاد دولت سند بردگى ملت ایران را امضا کرد. ... سند وحشى بودن ملت ایران را به امریکا داد....»
منصور برآشفت، حضرت امام (ره) دستگیر و ابتدا به ترکیه و سپس به نجف تبعید شد. یاران امام، تاب این توهین را نداشتند. امضاى سند بردگى ملت ایران از یک طرف و تبعید مرجع تقلید شیعیان جهان از طرف دیگر. طراحى‌ها صورت گرفت و در اولین روز بهمن ماه 1343 در مقابل مجلس شوراى ملى، صداى گلوله‌هایى شنیده شد که از اسلحه شهید محمد بخارایى شلیک گردید. منصور خون‌آلوده به بیمارستان پارس منتقل شد و پس از چند روز، خبر مرگ او اعلام شد.
این شعر طنزگونه، ـ که از طبع یکى از دست‌اندرکاران رژیم شاهنشاهى ناشى گردیده ـ حالات نمایندگان مجلس شوراى ملى را در آن روز به تصویر کشیده است که خواندنى است.
* * *
برآمد بامدادان بانگ و آژیر
که زد تیرافکنى منصور را تیر
زپا افتاد با یک تیر نخجیر
گشاید پنجه چون صیاد تقدیر
در آنجا پاى هر تدبیر لنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
رها گردید چون تیر از کمانه
فرود آمد قضا را بر نشانه
دو تیر دیگر اندر آن میانه
سر از گردن بر آمد روى نشانه
سرش سوراخ از نیش فشنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
بهاى نفت و بنزین را گران کرد
بسى بیداد بر خرد و کلان کرد
از این رو خصم خود پیرو جوان کرد
خدنگ انتقام او را نشان کرد
کنونش پاره پیکر زآن خدنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
زند زآن بیش این آتش زبانه
یگانه شد سوى مجلس روانه
کمى زد با وکیلان نیز چانه
در این هنگام در گوش یگانه
یکى گفتا برون خانه جنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
وکیلان این خبر را چون شنیدند
هراسان چون فنر از جا پریدند
ز حول و بیم جان بر خویش ریدند
فراریدند و از هر سو دویدند
چون مرگ آید کجا جاى درنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
دگرگون گشت کار و بار مجلس
تهى بد جاى مرحوم مدرس
که بیند وضع آقاى مهندس
ریاضى شد زحال و رفت از حس
سخن چون دید از تیر و تفنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
ز خون شد ساحت مجلس منقش
هویدا کرد اندر آن میان غش
کشاورز آن بدبخت بلاکش
کشید او را به کول خویش چون لش
ولى غافل که این نعش بار ننگ است
کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است
چون بشنید این سخن مصباح‌زاده
به کیهان رفت از مجلس پیاده
در آنجا داد فورا فوق‌العاده
که گلچینى گلى بر آب داده
ز خونى صحن مجلس لاله رنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
بیفتد گر یکى زین اتفاقات
جهان گردد به کام اطلاعات
بپردازد به تفصیل و روایات
ببلعد هستى این مردم لات
گشوده کام مانند نهنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
دمید چون کوکب اقبال اشرار
شود خاموش شمع بخت احمار
ریاضى مى‌نشیند جاى سردار
فرامرزى دهد جایش به اوزار
به ضیغم طعنه زن روباه لنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
وکیل تازه شهر ملایر
که اندر... مالى هست ماهر
به مجلس در بسى دارد نظایر
بهارستان ما در حال حاضر
بهارستان نه بل شهر فرنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
چه مى‌پرسى ز گاوتویسرکان
که از حمقش مرا آمد به لب جان
بود اندر بر او گاو لقمان
ولى شکر خدا امثال ایشان
به مجلس فوج فوج و هنگ و هنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
براى حاذقى قنداق بردند
ز چشمش اشک حسرت برستردند
براى خواجه نورى غصه خوردند
به دقت ضربه نبضش شمردند
ولى دیدند آن بیچاره منگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
کند اندر سن شوراى ملى
مجید محسنى امشب تجلى
در آنجا مى‌کند رقص محلى
چو خوش‌رقصى بود او را جبلى
اداهایش خوش و رقصش قشنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
نخواهى یافت اندر هیچ قوطى
نه اندر دستگاه هیچ لوطى
یکى چون پاک دانست و چون لفوطى
مباهى هر دو در شغل...
مرا از ذکر نام این دو ننگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
به دست مردمى چون باغمیشه
نفیسى از خبیثى داد پیشه [تیشه]
ز جور [تیشه] پیشه بیداد پیشه
درخت باغ آزادى همیشه
گسسته ریشه و بشکسته لنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
کند پاینده کافر ماجرائى
ز حد افزون نماید بى‌حیائى
اگر گاهى کند مدحت سرائى
ندارد مقصدى الا گدائى
جگرها خون زدست این دبنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
وکیل رشت چون این قصه بشنفت
به سر زد از غم و با غصه شد جفت
چو سگ ماهى تکان خورد و برآشفت
ملجن گیلکى با دوستان گفت
بخارائى مگه آ... مشنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
چو کشتى را خلل آمد به ارکان
نیفتد تا مگر از کار سکان
به جان کوشند بیش از حد امکان
ولى پیداست از حرف پزشکان
که راه عاقبت [عافیت] تاریک و تنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
دوشنبه در سنا هنگامه‌ها شد
سنا هم پیش شورا کربلا شد
ز جاى خویشتن علامه پا شد
دو قطره اشک از چشمش رها شد
که چشمش اشک را چون لولمنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
متین دفترى اندر سفر بود
از این اوضاع روحش بى‌خبر بود
هواى بازگشت او به سر بود
چو آمد باز جاى بچه‌تر بود
کنون آسوده گوش از دنگ دنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
عجیب [عجب] نبود اگر آقاى ممتاز
بود با دفترى همرازودمساز
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
همیشه غاز همراه کلنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
مصاحب رفت در پشت تریبون
پریشان کرد گیسو همچو مجنون
فشاند از چشم صدها در مکنون
سخن ناگفته حالش شد دگرگون
کنون محتاج آمپول و سرنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
شفق با رنگ و روى پرتقالى
به مرگش نوحه‌اى سر کرد عالى
در آنجا جالى عالى بود خالى
که بینى چون کند در... مالى
کسى کش ادعاى فرّوهنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
مطیع‌الدوله هم گردید گریان
ولیکن گریه من شد دو چندان
که این هذیان نویس نابسامان
نداى نسل ما را کرد ویران
به جاى خامه در دستش کلنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
سپهبد احمدى برداشت آهنگ
بدین قوت که اندر عرصه جنگ
پرید از چهره آقاى جم رنگ
به تنگ آمد رئیس از بسکه زد رنگ
ولیکن کى کسى گوشش به زنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
ندارد هیچ عیبى احمدى جز
که کرده سن او از صد تجاوز
دهد او شیر برفى دم بدم پز
که دارد ابروئى چون پاچه بز
سبیل او به حال پیش فنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
به دشتى گفت ساعد زآن میانه
چه میگویند اینها محرمانه
زد انگشتى به تارموى چانه
جوابش داد دشتى ساعدانه
که صحبت در خواص بارهنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
نهاوندى رخش از ترس شد زرد
بشد از غصه و غم گشت پردرد
یکى آه از نهاد خود برآورد
نمیدانم چه‌ها در خویشتن کرد
کلوخ انداز را پاداش سنگ است ....1
گر او را دل درون سینه سوزد
نه بر منصور بر کابینه سوزد
1ـ این مصرع در اصل سند وجود ندارد
براى منصب دیرینه سوزد
چو مرغى که براى کینه سوزد
دلش اندر لواى دانه تنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
نصیرى کهنه رند اصفهانى
نورزد جز ریا در زندگانى
براى حفظ آن شغلى که دانى
کند با گبروتر سا هم عنانى
خدا مرگش دهد خیلى دبنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
زمانى لاس میزد با مصدق
دو روزى زاهدى را بود عاشق
بود با این هویدا هم موافق
امان از دست این مرد منافق
که بوقلمون صفت هفتاد رنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
من از این قوم ایرانى‌فرنگى
ندیدم هیچ چیزى جز دورنگى
هم افیونى و [هم] چرسى[چرتى] وبنگى
به حیله روبهى درکین پلنگى
ولى بدنام روباه و پلنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
پس از یکهفته کاندر بستر افتاد
ز دنیا رفت و عمرش بر شما داد
ولى چون مرگ بال و پنجه بگشاد
نگردد آدمى از چنگش آزاد
عقاب مرگ مرغى تیز چنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
چو بنهادند او را در دل گور
هویدا تکیه زد بر جاى منصور
وزیران جملگى گشتند مسرور
وزان سرمست گردیدند و کیفور
وکیلان را که اندر باده بنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
به نام دسته‌هاى ائتلافى
مکرر شد دعاى تلگرافى
چو من کز بحرابیات اضافى
مکرر کرده‌ام بعضى قوافى
چه سازم قافیه بسیار تنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
هر آنکو را خیانت کیش و دین است
در او مارا نظر با خشم و کین است
روانش با غم و حرمان قرین است
به کامش زهر جاى انگبین است
به جاى شهد در جامش سرنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
سرشاه جهان بادا سلامت
که بر ملکش بود چشم عنایت
مکن با شاه و با ملت خیانت
نخواهد شد رها از دست ملت
خیانت پیشه گر پورپشنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
چه گفت از دل شرارى برنخیزد
از این مردم بخارى برنخیزد
وزیشان هیچ کارى برنخیزد
پى صیدى سوارى برنخیزد
کنون دیدم [که] این حرفى جفنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
خطیبى بود عضو حزب اقبال
به ایران نوین رفت اول سال
بلى این حقه وردار و ورمال
بود مانند مارى خوش خط و خال
به باطن زشت و در ظاهر قشنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است

منبع:

کتاب فریاد هنر صفحه 31




صفحه قبل برو به صفحه
صفحه بعد
کلیه حقوق این پایگاه برای مرکز بررسی اسناد تاریخی محفوظ است. استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.