تاریخ سند: 31 مرداد 1357
موضوع: سخنرانی شیخ محمد صدوقی
متن سند:
از: 26/ ﻫ. تاریخ: 31 /5 /2537[]
به: 312 0531 شماره: 3974 /26 ﻫ
موضوع: سخنرانی شیخ محمد صدوقی
نامبرده بالا از ساعت 14 الی 1540 روز 23 /5 /37 در مسجد حظیره با حضور قریب دو هزار نفر به منبر رفته و اظهار داشته انشاءاله حکومت اسلامی[که] مستقر شد دیگر این حکمفرمائیها نمیشود و با نقل ماجرای جنگ صفین و فریبکاری عمروعاص1 بیان نموده چه چیزها که در روزنامهها مینویسند مثلاً امسال انتخابات آزاد است چه وعدهای را وفا کردهاند و با صدای بلند اضافه نمودهای ملت تو دینت در خطر است فضای سیاسی باز شد قرآن گفته مجاهدین دین را بکشی و یا کسانی که تابع امام زمان هستند بکشی و با بیان شرح حالی از هارون الرشید که دستور داده 60 نفر سادات را در خانهای محبوس نموده و همه آنها را سر ببرند و تن و بدنشان را در چاه بیاندازند2 اشاره به وقایع اخیر اصفهان و شیراز نموده و بیان داشته نمیدانم آنها که در اصفهان و شیراز کشته شدند سر و بدنشان را چه کار کردند آیا در چاه انداختند و به طور پراکنده و کنایه اهانتهائی نموده مثلاً گفته شد دستور میدهد بکشند امالفساد رهبر بدترین بدیها و نجسترین نجسهای عالم.
نظریه شنبه. اظهار مطالب فوق توسط نامبرده بالا صحت دارد.
نظریه یکشنبه. اعمال و رفتار نامبرده کماکان تحت کنترل و مراقبت منابع و منبع 1585 میباشد و هرگونه عمل خلاف وی به استحضار خواهد رسید.
نظریه سهشنبه. نظریه یکشنبه مورد تائید است.
نظریه 26 / ﻫ . نظرات فوق مورد تائید میباشد. در پرونده صدوقی بایگانی شود. افخمی
توضیحات سند:
1. اصل: عمرعاص
2. سیاست هارونالرشید، اینگونه بود که فرزندى از فرزندان حضرت علی(ع) روى زمین نماند. حمید بن قحطبه طائى طوسی، براى عبدالله بزاز نیشابورى نقل کردهاست: در یکى از شبها، هارون مرا احضار کرد و به من دستور داد: این شمشیر را بگیر و دستور این غلام را اجرا کن. غلام هارون مرا به خانهاى برد و قفل آن را گشود و ما داخل شدیم. آنجا سه اتاق و یک چاه دیده میشد. درِ اتاق اول را گشود، که دیدم بیست سیّد، اعم از پیر و جوان، با غل و زنجیر در آن به سر میبرند. آنان همه از اولاد على و فاطمه بودند. یکى پس از دیگرى را با شمشیر، سر از بدنشان جدا میکردم و آن نوکر، پیکرشان را بر چاه میافکند. در اتاقهاى دوم و سوم نیز سادات به همین تعداد و با همان وضع رقت بار به سر میبردند و من آنان را به نفرات قبلى ملحق ساختم. مردى سالخورده باقى ماند که به من گفت: اى مرد شوم، خدا نابودت کند! روز قیامت در پیشگاه جدّ ما، رسول خدا(ص) چه عذرى داری؟ دستهایم به لرزه افتاد و اضطراب، تمام وجودم را گرفت و میخواستم از کشتن او صرف نظر کنم که آن غلام نگاه غضب آلودى به من کرد و تهدیدم کرد که اگر آن مرد سالخورده را نکشم، خودم در امان نخواهم بود. پس او را هم گردن زدم و غلام هارون بدنش را در چاه افکند.
عیون اخبار الرضا(ع)، شیخ صدوق، ص109 ؛ تتمه المنتهی، محدث قمی، صص163 و 164
منبع:
کتاب
انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، استان یزد، کتاب 4 صفحه 82
