تاریخ سند: 9 اردیبهشت 1353
شیخ غلامعلی نعیمآبادی ساکن خاک فرج، تلمبه اول کوچه رضایی پلاک 21 دستگیر
متن سند:
از: مرکز تاریخ:9 /2 /1353
به: ساواک قم شماره: 974 /312
رمز شود
شیخ غلامعلی نعیمآبادی ساکن خاک فرج، تلمبه اول کوچه رضایی پلاک 21 دستگیر و از طریق شهربانی تحویل کمیته مشترک ضدخرابکاری مرکز داده شود.1 ح ثابتی
از طرف 9 /2 /53
[ناخوانا] 9 /2 /53
توضیحات سند:
1. آیتالله نعیمآبادی راجع به چگونگی بازداشتش مینویسد: «اردیبهشتماه سال 1353، بعد از اتمام سخنرانی های محرم و صفر در تهران به قم رفتم، بعد از چند روز وقتی ظهر از مدرسه عازم خانه بودم. آقای [شهید]شیخ عباس شیرازی گفت با من بیا تا تو را منزل برسانم. پژوی قدیمی معروف به آخوندی داشت. به منزل که رسیدم، طولی نکشید در زدند. چند نفر بودند. گفتند آقا بفرمایید! از رفتارشان فهمیدیم مأمورین ساواک هستند. به درون خانه رفتم تا لباس بپوشم. یکی دو نفر از آنها وارد حیاط شدند تا مراقبم باشند. به خانم و مادرم در چند جمله گفتم اینها ساواکی هستند و دنبال من آمده اند. نگران نباشید و به خداوند توکل کنید ..... قدم که به کوچه گذاشتم، دو سه نفر با لباس شخصی، دورم را گرفتند منزل ما در خیابان خاک فرج، تلمبۀ اول، کوچۀ رضایی بود. دو اتاق در قسمت انتهای حیاط ساختهشده بود و یک اتاق هم در قسمت ورودی قرار داشت. مأمورین به تمام اتاق ها سرکشی کردند و همۀ جای آنها را ازنظر گذراندند.آنها ماشین شان را در خیابان پارک کرده بودند برای همین باید کوچۀ حدود صد متر را قدمزنان می رفتیم. در انتهای کوچه سرم را که برگردانده خانمم را در حالی دیدم که دست محمدرضای چهارسالهام را گرفته و به دنبال ما می آید. وقتی سوار ماشین شدم، دو نفر از آنها دو طرفم نشستند و مستقیم بهطرف تهران حرکت کردند.توی راه گاهی حرفهایی می زدند تا من را بترسانند. مثلاً می گفتند: «سفره پهنه باید استفاده کرد. هرچه خرج کنیم میدن.» هوا روشن بود که به تهران رسیدیم. در تهران یک راست من را به کمیته مشترک بردند و تحویل دادند. تا تهران با لباس روحانی بودم ولی تا به کمیته رسیدیم با بی احترامی تمام خلع لباس شدم و لباس زندان به من دادند. سروصورتم را تراشیدند و چهره زندانی درست کردند. سپس کیسه ای به سرم کشیدند تا جایی را نبینم و کمی اینطرف و آنطرف بردند و نهایتاً با بی-حرمتی من را توی یک سلول چپاندند. مثل قبر تاریک بود بدون هیچ روزنی به بیرون. قبل از من دو نفر دیگر هم در آن سلول بودند. یکی مارکسیست بود و یک نفر بازاری تندوتیز. آن دو نفر هم نفس من در آن فضای تنگ و تاریک بودند. فضای خفقانی بود. خود همسلولیها به هم اعتماد نداشتند لذا خیلی تحفظ داشتیم. ....روز دوم من را برای بازجویی بردند. قبل از خروج از سلول پیراهنم را به سرم کشیدند تا جایی را نبینم. بعد هم من را می کشیدند یا هل می دادند. مشت می زدند. از اصول اخلاقی خبری نبود. اهانت و تحقیر و بی حرمتی و فحش و اینها جزء اصول کار و شخصیت آنها بود.» خاطرات، پیشین، صص 45 و 46.
منبع:
کتاب
آیتالله غلامعلی نعیمآبادی به روایت اسناد ساواک صفحه 61
